تبليغاتX
شبی در کوچه ی مهتاب

شبی در کوچه ی مهتاب

خواستم از تو بگویم تو خود در شعرم آمدی

افسون پاییز

درخت که می لرزید از سوز زوزه های باد

آخرین وداعش را کرد با برگ

و همچنان که خم می شد از تعنه های کلاغ های زشت

آهسته با خود زمزمه می کرد ترانه مرگ

برگ آهسته دستش از شاخه شد جدا و بر زمین غلتید

یاد می آورد روز های گرم رستن را

که بر آواز چکاوکان مست می رقصید

یا د آورد تعلیم اطفال کال سبز را با سرخی عشق

در روز های بی پایانی که نور می نوشید

شبانه هایی که در فضای موسیقایی سیرسیرکهاو غور باغه

می رفت به میهمانی مهتاب

و شاد و مسرور دور از غم و اندوه میکرد شانه

گیسوانش را در آیینه مرداب

آه

ولی اکنون نه چشمه ها زلال بودندو نه آسمان آبی

هر چه بود در آسمانش کلاغ بود و یاس و ویرانی

ابرها به هم شدند و باران بارید

تا بشویند ز شانه های برگ تنهایی

باران عاشقانه با دستانش زدود ازرخ او

رنگ و لعاب بی معنایی

باران آرام گفت به برگ

که روزی بذر عشق تو در قلب آن میوه کال

سر بر آرد از پندار خاک و شود نهال

حال باید با تن نحیف و زردت بپوشانی جسم او

تا نهان ماند آرزو های خفته اش ز نگاه خصم او

سالهای عمر ما چون برگ هستند

هر کدام رنگی شوند در فصول زندگانی

اگر هر برگ رنگ عشق بود دیگر چه باک

رو به خورشید است نهالستان رویاهای جاودانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 17:32  توسط آیدا آذر وش  | 

ایثار

ابرها هیچ گاه برتن آتشین کویر نمی بارند

 و با آسمان صاف و سیقلیش بیگانه اند.

ابر ها همیشه برفراز جنگلها سایه می گسترانندو می بارند.

 اگرابر سرگردانی را دیدی در آسمان کویر

بدان که آن ابر سایه اش را برای رملهای سوزان ایثار می کند

و بارانش شبنمی است که صبحدم سوسک یا آفتاب پرستی را سیراب می کند.

آن ابرکوچک طولی نمی کشد که بزرگیش در گرمای سوزان خورشید تبخیر

خواهد شد ولی یادش در ذهن شفاف کویر نشینان برای همیشه نقش خواهد بست .

برای باران زیستن باید از سبزی جنگل گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 19:41  توسط آیدا آذر وش  |