افسون پاییز
درخت که می لرزید از سوز زوزه های باد
آخرین وداعش را کرد با برگ
و همچنان که خم می شد از تعنه های کلاغ های زشت
آهسته با خود زمزمه می کرد ترانه مرگ
برگ آهسته دستش از شاخه شد جدا و بر زمین غلتید
یاد می آورد روز های گرم رستن را
که بر آواز چکاوکان مست می رقصید
یا د آورد تعلیم اطفال کال سبز را با سرخی عشق
در روز های بی پایانی که نور می نوشید
شبانه هایی که در فضای موسیقایی سیرسیرکهاو غور باغه
می رفت به میهمانی مهتاب
و شاد و مسرور دور از غم و اندوه میکرد شانه
گیسوانش را در آیینه مرداب
آه
ولی اکنون نه چشمه ها زلال بودندو نه آسمان آبی
هر چه بود در آسمانش کلاغ بود و یاس و ویرانی
ابرها به هم شدند و باران بارید
تا بشویند ز شانه های برگ تنهایی
باران عاشقانه با دستانش زدود ازرخ او
رنگ و لعاب بی معنایی
باران آرام گفت به برگ
که روزی بذر عشق تو در قلب آن میوه کال
سر بر آرد از پندار خاک و شود نهال
حال باید با تن نحیف و زردت بپوشانی جسم او
تا نهان ماند آرزو های خفته اش ز نگاه خصم او
سالهای عمر ما چون برگ هستند
هر کدام رنگی شوند در فصول زندگانی
اگر هر برگ رنگ عشق بود دیگر چه باک
رو به خورشید است نهالستان رویاهای جاودانی
